یک آسـمان ســکوت
این جا آسـمان, نه عرش و نه فرش...
راهب پیری در حال مراقبه در کنار جاده ای نشسته بود.. به ناگاه رشته افکارش با فریاد مردی سامورایی از هم گسیخته شد. سامورایی فریاد زد: ای مرد پیر رمز و راز جهنّم چیست و بهشت کدام است؟ تبسمی بر لب راهب پدیدار شد و گفت: تو گفتی میخواهی از رمز و راز جهنم و بهشت سر در بیاوری نه؟ سراپا ژولیده ای چون تو؟ تویی که دستها و پاهایت آغشته به چرک و کثافتند؟ تویی که موهایت شانه نخورده و نفست بوی گند میدهد وشمشیرت زنگ زده ؟ بدترکیبی چون تو که ننه اش لباس های مسخره به تنش کرده؟ تو می پرسی که جهنم چیست و بهشت کدامست؟ سامورایی دشنامی شرم آور بر زبان راند. سپس شمشیرش را بیرون کشید و بالای سر راهب بلند کرد. رخسار سامورایی به رنگ خون در آمد و رگ های ورم کرده گردنش خبر از عزم جزم او در جدا کردن سر راهب میداد. راهب پیر به نرمی گفت: این جهنم است! شمشیر سامورایی به آرامی فرود آمد. لحظه ای بیش طول نکشید که وجود سامورایی به خاطر جرئت این موجود نجیب... موجودی که حیات خود را برای به خاطر آموختن درسی به او به مخاطره انداخته بود سرشار از حیرت... بیم و شفقت و عشق شد. او شمشیرش را در نیمه راه نگه داشت و چشمانش مملو از اشک حق شناسی شد.. راهب گفت : و این بهشت است... ☑ ادامه نوشت : الهی اندکی بردباری عطا کن , که این روز ها سخت پریشانم ! درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند.. معنی کور شدن را گره ها میفهمند.. سخت سخت است که بالا بروی ساده بیای پایین..! قصه ی تلخ مرا سرسره ها میفهمند... یک نگاهت به من آموخت که درحرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها میفهمند... ♚ادامه نوشت : یه سلام آبی به پاکی آسمون بهشت... خیالت از زمین راحت که حتی روز روشن نیست کسی این جا نمیبینه که دنیا زیر چشماته یه عمر یادمون رفته زمین دار مکافاته ! فراموشم شده گاهی که این پایین چه ها کردم که روزی باید از اینجا بازم پیش تو برگردم! خدایا وقت برگشتن یه کم با من مدارا کن.! شنیدم گرمه آغوشت... اگه میشه منم جا کن ! من : دوستای خوبم ببخشید که نیستم ! دلم براتون تنگ شده ... سعی میکنم خیلی زود بر گردم ! هرچند که خیلی دیره اما عیدتون مبارک !! با احترام : آسمون اولین روز بارانی را به خاطر داری؟ غافلگیر شدیم!، چتر نداشتیم... خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم! دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم! سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود...! گفتی سرت درد می کند، و حوصله نداری سرما بخوری!! چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی، و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ که با یک چتر، اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم…؟! راستی فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو... دکتر علی شریعتی برای تویی که دوست داشتم باشی اما ممکن نبود! تویی که هزار بار آرزو کردم برایت رگی پر خون و قلبی پر تپش را..! شروع من ، سلام ! نمیدانم چرا و چه شد اما دوستت داشتم و دارم ، نمیدانم از کجا شروع شد اما بی انتهاست! من نخواستم و شروع شد ، من میخواهم اما... من میخواهم اما نمیدانم چراتمام نمیشود؟؟؟؟!!!! گذر لحظه هایم تورا میشناسند! چرا که خانه ی یاد تو اند! دلی را که در حصار نهان کردم که نور آفتاب و رنگ باران نبیند ناگهان به دلیل تو روشن و بارانی شد! و من قانون باز با باز را رعایت نکرده ام.! تمام وجودم جغرافیای یاد توستو تو سرسبزترین دشت عاطفه ای ، اما برای من نیستی! شاید هم بلد نیستی که باشی... من ابرم میتوانی به من بنگری اما نمیتوانی مرا داشته باشی ، تا آن زمان که من نخواهم و باران نشوم! من میخواستم دریای تو باشم اما تو موج هم نشدی! دوست داشتم باران تو باشم ، اما تو سرسبزی سرسبزی تورا احتیاج به باران من نیست! تو کویر نخواهی شد که من آبادت کنم و من باران دشتی نمیشوم که پروانه هایش لعنتم کنند! آنجایی خواهم بارید که هر قطره ام دعایی شود و هرسبزه ای که سر از خاک برون می آورد ، شکر گذار وجود من باشد! شاید در این اندیشه ای که مغرورم! شاید مشکل اینجا بود که تورا فقط و فقط برای خودم میخواستم!!! اما تو پرنده بودی و ریشه در خاک نداشتی تو آرزو ی سر به آسمان ساییدن داشتی و من تورا در دستانم میخواستم! شاید برای همین نشد که باشیم! اما بی وفا تو چیستی که لحظه لحظه کار من دعای توست؟! قله ی کوه اندوهم آنجاست که می دانم .... من و تو ما نمیشویم!!!! تو پرنده ای و شوق پریدن داری ! من حصار سیاه آرزوهایت نخواهم شد.! اما ای کاش توهم دوستم داشتی... این را از عمق نا شناخته ی قلبم گفتم!! همانجایی که نمیدانم کجاست و نمیدانم چرا تورا خواست و میخواهد! بی پرده میگویم که هرگز با تو نخواهم بود! من و تو مثل آسمان و زمینیم ، همیشه جدا.! تقدیر من تنهاییست و من دوستش دارم! و تو سقف توانایی هایت بلند است خیلی بلند تر از اندیشه هایت دوست دارم عقاب باشی و تا اوج سربلندی پرواز کنی.! در قلب آسمانی که آرزوی بودنش را دارم...! اما هنوز پرنده ی کوچکی هستی که از شاخه ای به شاخه ای می پرد و آسمان را رویا میداند! و شاید وجود آسمان را وهمی می پندارد ابدی! روزی در این اعتقاد بودم که این پرنده ی کوچک مال من است... اما اکنون می دانم که من به هیچ چیز و هیچ چیز به من تعلق ندارد! فقط پرنده ی کوچک توانمند، تو می توانی! عقاب شو... با احترام : Ŕą¥ẳ تو به من خنديدي و نمي دانستي حمید مصدق فروغ فرخزاد ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جواد نوروزی سلام یه سلام با طعم برگشتن و چاشنیه تشکر از همه ی دوستای خوبم که تو این مدت به یادم بودن دمتون فوق گرم خیلی تشکر میشه که اینقد با معرفت بودبد! گفته بودم که آسمون میره اما همیشه هست! حالا آسمون برگشته که دوباره به همه ی دوستای خوبش سلام کنه خندش اسانسه ولی هرچیه خندست و هنوزم آرزوی آسمونی شدن داره! البته این روزا که آدما دست از سر آسمونم بر نداشتن و آلودش کردن شاید آرزوی آسمونی شدن یه کم خنده دار باشه! ولی هنوزم آسمون تنها جاییه که بی انتهاست! آسمون جعبه ی مداد رنگیه خداست! و من نقاشی رو دوست دارم... با رنگای آسمونی! میشه با شفقش دل کشید و آبی آسمون رو جای دریا گذاشت ... به هر حال دوستای خوبم خیلی خوشحالم کردن! غوره، که آخر معرفته! جوجو، که دلم میخواد خیلی زود بیاد نت ببینمش یلدای عزیزم و همه ی دوستای خوب دیگه ی خودم دکتر و صادق دوست جون خیلی تنکیوه که بهم سر زدید وقتی نبودم حالا من اینجام! مثل یه آسمونِ صاف ، روشن و آفتابی! و هنوز به اندازه ی یک آسمان سکوت در من هست...! با احترام: آسمون سلام آسمون نيستم اما دوس دارم يه روزي آسموني بشم دلم ميخواد از جايي كه بهش تعلق ندارم كنده بشم خونم يه جايي ميون كلي غصه است و البته هستند آدمايي كه بيشتر از جونم دوسشون دارم ابر سياه زندگيم زياد باريده اما آسمون زندگيمم به اندازي كافي آفتابي و درخشان بوده! نفس كشيدن و دوست ندارم اما زندگي كردن رو چرا! كسي رو انگار به اندازه ي زندگي كردن دوست دارم! تخته سياه زندگيم پر از فرمولاي مبهم انتظارِ پر از قواعد صبر پر از تناوب تكرار اما دوستش دارم تا وقتي فقط نفس كشيدن نيست000 نيمكتم يه اتاقه پر از عروسك ، كه هم صحبت تنهايي هاي من و اين كلاسه دوست ندارم تخته سياه سنتي كلاس رو بر دارن آخه دستي كه گچي ميشه حتي با يه فوت ساده تميز ميشه اما ماژيك مدرن به اين آسونيا از رو دست و لباسمون پاك نميشه..! واسه همينه هرچي جلوتر ميريم و مثلا پيشرفت مي كنيم همه مشكلاتم بزرگ تر ميشه كلاس زندگي من كلي معلم داره و كلي پنجره ، اما فقط يه گل داره! دوست دارم بالاي سكوي اين كلاس واستم و از پنجره به آسمون نگاه كنم انگار آسمون نگاه من رو ميفهمه... با من ميخنده ، با من گريه مي كنه! خوب يا بد اين منم! كسي كه آرزوي آسموني شدن داره! پ.ن: سال نو پيش پيش مبارك باشه ، اميدوارم آسمون آرزوهاتون آبيه آبي باشه پ.ن:يه مدت نيستم، تا كي؟! نميدوم! اما دلم واسه همه ي دوستام ، چه با معرفتا چه بي معرفتا تنگ ميشه! با احترام : آسمون ز خارزار تعلق كشيده دامان باش به هرچه مي كشدت دل از آن گريزان باش{؟؟!} در گذر لحظه هاي آبي تنهايي پشت كوه هاي بلند سكوت ، داستاني مي خواهم بنويسم! داستاني كه از اعماق دلم سر چشمه ميگيرد و با طپش هاي نا منظم او در رگ هاي پوسيده ي احساس جاري مي شود تا به مغز به تكامل نرسيده ي منطق برسد! آنگاه بي پناه تر از هميشه مي دانم كه عقل تن بلوري احساسم را در هم خواهد شكست و اورا به نا كجا آباد تبعيد خواهد كرد، اما فقط نا كجا آباد، دلم هرگز نخواهد گذاشت كه احساسش را به فراموشي بسپرند! دعواي عقل و عشق هیچگاه برنده ي مطلقي نخواهدداشت !!! و براي همين مي ترسم، ميترسم هيچگاه نفهمم به كدام سو بايد قدم بردارم! در اين جدال نابرابر عقل و عشق من سرگردانم! به فرمان عشق آيا بگذرم از آنچه عقل زيبايش مي خواند و قدم در راه سرگشته گي بگذارم؟! با تمام سختي ها و خارهايش؟! يا، صداي فرياد عشق را نشنيده بگيرم و به دستور عقل منطق را راهنماي مسير زندگي كنم؟! من نميدانم! تو ميداني؟!!!! آسمان زيبا تر از هميشه شده! دوست دارم طپش ماه نقره را در آسمان شب! آن هنگام كه خورشيد آسمان را رها مي كند! دوست دارم ماه را كه رفيق روزو شب آسمان است، ماه و لكه هاي سياه روي صورتش را به اندازه ي تمام نور افشاني هاي خورشيد بي وفا دوست دارم! شايد خورشيد زيبا تر باشد شايد، اما كاش در زندگيم مثل آسمان يك ماه داشته باشم ، برايم مهم نيست زيبا باشد يا نه!مهم نيست نور خودش است يا بازتاب نوري ديگر مهم اين است كه دوستي را خوب مي داند! مهم اين است كه خسيس نیست!!! آفتاب،هرچند سرچشمه ي گرمي ها و نور هاست اما من نور روشن واقعي را از وجود ماه ديده ام در دل شب هايي كه بي وجود او ظلمت محض بود. كاش يك ماه داشتم كه حتي نور عاريه اي خود را از كسي دريغ نميكرد! دوست دارم رقص ستارگان را،شادي شبانه شان را بر پشت بام فلك، ستارگاني كه به هم حسادت نميكنند! و دوست دارم كسي را كه هم خورشيد است و هم ماه و هم ستاره! به يكتايي خورشيد زمين و البته شايد بي وفايي او،پراز شيطنت زيباي ستارگان روي پشت بام دلم كه به اندازه ي داشتن يك ماه آرزوي داشتنش را دارم!


و سومین روز چطور؟

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان، مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود ، پاسخ عشق تو را، خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه کوچک ما سيب نداشت
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت !!!
![]()
![]()
![]()
مرسی که حواست بهم بود غوره جونم...
واقعا دلم برات تنگ شده بود
واسه شیطونیات ،واسه اینکه همیشه یه چیزجدید واسه گفتن داری !!![]()
![]()
جوجو من هنوز عاشختم دختر![]()
![]()
، که راهنماییم کرد! یلدا گفتی خدافظ واسه همیشه!
ولی من مطمئنم که میای!
منتظرت میمونم!![]()
![]()
![]()

| Design By : Pichak |



